اینجا فقط داستان هس
داستان داستان
دوشنبه 6 خرداد 1392 :: پانته آ
با عرض سلام دوباره . خب داستان این دفعه ای کره ایهههههه قیافه ی کره ای هاست دیگه . البته زشتاشون. به نام یک قدم تا خوشبختی .
اینم ادامه داره
شخصیت های اصلی و نیمه اصلی :
ایون هی : دختر بلند پروازیه . امید واره و همیشه خیر بقیه رو میخواد
و 20 سالشه
هانا: کم حرفه و مهربون احساستشو نشون نمیدهدر کل دختر نا امیدیه اما نمیخواد با نفوس بد زدنش کسی رو ناراحت کنه .و همیشه تنهایی گریه میکنه. همسن ایون هیه
رییس کمپانی آقای شین : تو داستان نقش مهمی نداره .
پسرش شین هیون بین : آدم تو داریه . سرده .بلد نیست عشقشو بروز بده و دل پاکی داره و25 سالشه
چانگ کانگ مین دوست هیون بین: آیدل از خود راضی و پر مدعایی که اکثر دخترا واسش غش میکنن .(اما من و هانا نه )و 23 سالشه.


برید ادامه .


جانگ  ایون هی طبق همیشه نودل هارو تو ظرف آبجوش ریخت . با بی میلی رو زمین نشست . از زندگی یک نواختش خسته شده بود.آخه شخصیت خیلی ماجراجویی داشت . که چشمش به آگهی افتاد.
فلش بک :
مادر ایون هی بهش نگاهی کرد و با خودش فکر کرد : عزیزم میدونم که الآن میمیرم و تو رو می برند پروشگاه . کاش زنده بودم  و بزرگ شدنتو میدیدم . نتوستم بدون پدرت طاقت بیارم . از وقتی پدرت مرد خیلی بهم آسیب وارد شد و دوباره به چشم های مظلوم دخترش خیره شد .  نا خداگاه اشکی از چمش چکید و آروم آروم به گونش رسید . ایون هی 5 ساله گفت : مامان داری گریه میکنی ؟
- نه عزیزم . هوا سرده از چشمهام آب میاد . من باید به یه مسافرت برم چند دقیقه ی دیگه چشم هام رو میبندم و میخوابم . گلم .دوستت دارم و سرش به آرامی روی بالش افتاد . ایون هی که از هیچ چیز خبر نداشت . فکر کرد مادرش خوابه و در آغوش او خوابید . بعد از یک ساعت پرستا ر که به علت کارش شیفت را ترک کرده بوده به اتاق اومد و بعد از مدتی فهمید خانوم جانگ مرده . و بعد از اون ایون هی توی پرورشگاه بزرگ شد .ایون هی همیشه مورد حسادت قرار میگرفت و همه اذیتش میکردن چون خیلی زیبا بود . چشم های درشت مشکی داشت با مو های قهوه ای تیره . پوستش سفید و قد بلند بود .تنها تو اطرافیانش دو نفر بودن که دوسش داشتن یکی مدیر پرورشگاه خانوم لی بود که همیشه حمایتش میکرد تا اذیتش نکنن . نه از سر ترحم بلکه برای اینکه حقش ضایع نشه .و دوم  دوستش گیون هانا. هانا هم پرورشگاهی بود . هانا و ایون هی بهم قول داده بودن که تا ابد پیش هم بمونن حتی اگه مشکل باشه . اونا مثل دوتا خواهر بودن .هانا رو از بچگی جلوی در پرورشگاه رها کرده بودند با یه نامه که نوشته بود اسم این دختر گیون هاناست لطفا از اون به خوبی مراقبت کنید . می دونم این کارا مال قدیماس اما هنوز آدمایی هستن که از شدت فقر بچه شون رو رها میکنن . همه وقتی هانا و ایون هی رومی دیدن میگفتن شما فقط فامیل هاتون متفاوته . هیچکس برای سرپرستی هانا و ایون هی نمی اومد . اما اونا هنوز همدیگه رو داشتن و خوشحال بودن. تا اینکه هردوشون بزرگ شدن و از پرورشگاه اومدن بیرون . حدود دوسال تو یه رستوران گارسن بودن و جای خواب هم داشتن تا مقداری پول بدست آوردن و یه خونه خریدن چون میخواستن تو خونه ی خودشون زندگی کنن.
بر میگردیم به زمان حال :
خوب گفتم که ایون هی از روال زندگیش خسته شده بود . داشت فکر میکرد تا ابد که نمیشه با گارسنی درآمد راست درستی داشت. تا اینکه هانا گفت نودل آماده است . ایون هی به خودش اومد . اومد دم سفره و رو به روی هانا نشست و گفت : هانا تا ابد که نمی تونیم با یه درآمد ساده پولدار بشیم .مگه نه ؟ و منتظر جواب هانا نموند و ادامه داد بیا استعفا بدیم ؟
_ چی همین کارم به زور گیرمون اومده چی میگی ؟
_ ببین ما الآن تو خونه حتی یخچالم نداریم که کیم چی بخوریم . یعنی تو انقدر قانعی ؟
_ میگی چیکار کنیم ؟! ایده ای داری ؟
_آره .بریم تو یه کمپانی معروف درخواست کار بدیم .
_آره اونا هم بیکار مارو که هیچ تجربه ای نداریم انتخاب کنن.
_میکنن اگه امید داشته باشیم و رفت تا لباس هاش رو عوض کنه.
_ایون هی وایسا .
_ایون هی ایستاد و گفت : بگو
_خیلی با قاطعیت صحبت میکنی . آگهی پیدا کردی؟
_آره . پس چی؟
_خب پس زنگ بزن . شرایطشو بپرس.
_باید چندتا از طرحهای لباسمونو ببریم اونجا تا نگاه کنن .با همون مدارکی که همه جا میخوان.من طرح هام رو آماده کردم . تو هم طرح هات رو آماده کن .خودتم آماده شو بریم.
تو اتوبوس ایون هی گفت : هانا اکه کارمون رو بپسندن . میریم سیول . تازه اونجا به هر کدوممون یه واحد آپارتمان لوکس میدن . با ماشین . فکر شو بکن . تو پکری ؟ تو چه فکری ؟
_اگه طرح هامون قبول نشه مجبوریم این جا تو جیجو بمونیم .
_ِچرا نا امیدی ؟
_نمی خوام دلم رو خوش کنم بعد تو ذوقم بخوره . البته امیدوارم تو ذوق هیچ کدوممون نخوره .
_چقدر فکر میکنی . رسیدیم .
وقتی پیاده شدن ساختمن عظیمی رو جلو خودشون دیدن . هانا شگفت زده شد اما به روش نیاورد ولی ایون هی    هی بالا و پایین میپرید و ذوق میکرد . هانا خیلی استرس داشت .برای اینکه استرسش کم بشه هندزفیری رو در آورد و تو گوشش گذاشت تا یه کم آهنگ گوش کنه و آروم بشه .رفتند داخل با اینکه زمستون بود و داخل کمپانی هم فرقی با بیرون نداشت صورت هانا پر از عرق شده بود .رفتند داخل آسانسور توی آسانسور یک پسری ایستاده بود و حدود 23 سال داشت .از لباس هاش معلوم بود خیلی پولداره .هانا شدیدا گرمش شده بود و کلاهش رو درآورد .همین باعث شد موهای لخت و مشکیش از تو کلاه در بیاد وروی شونه هاش بریزه . اون مرد توآسانسور که دیگه باید شناخته باشیدش (گانگ مین) تا چشمش به هانا افتاد . خشکش زد . کسی متوجه تعجب گانگ مین نشد .منظورم هانا و ایون هیه .چون کس دیگه ای که تو آسانسور نبود.گانگ مین تو دلش گفت : بین تمام خواننده ها بازیگرا و مدلا دختری به این زیبایی ندیده بودم .
در آسانسور باز شد و 3 نفرشون پیاده شدن . گانگ مین نگاهی به دوتاشون انداخت دید مثل اینکه دنبال جایی میگردن .رفت نزدیک .سلام کرد و پرسید : مثل اینکه دنبال جایی میگردین . من اینجارو مثل کف دستم میشناسم .
ایون هی : سلام . ما اومدیم طرحامون رو نشون بدیم تا ببینیم قبول میشه یا نه.
لطفا بفرمایید من جلو میرم تا راهنمایی تون کنم . و به هانا نیم نگاهی انداخت . هانا داشت آهنگ گوش میکرد و سرش پایین بود و با پاش ریتم میزد.هانا سرشو بالا کرد . یک لحظه باهم چشم تو چشم شدن .بعد دوباره هانا سرشو انداخت پایین هندزفیری رو از تو گوشش درآورد و از ایون هی پرسید : کیه ؟ البته اون موقع کانگ مین 2 متری جلوتر بود.
_ قراره راهنماییمون کنه.
آهان.
کانگ مین ایستاد و در رو برای هانا و ایون هی باز کرد و گفت همین جاست بفرمایید.هانا و ایون هی تشکر کردند و داخل شدن وگانگ مین هم رفت .تمام مدت تو فکر هانا بود به خضوص موهاش.حالا بی خیال گانگ مین میشیم و میریم سراغ هانا و ایون هی . وقتی وارد اتاق شدن . مرد قد بلندی رو دیدن که پشتش بهشون بود . روشو برگرندود و گفت : شما برای آگهی اومدین . قرارتون امروز بود دیگه ؟
ایون هی گفت : بله
_بشینید.و وقتی هردوشون نشستن ادامه داد:شما با شرایطمون و آپارتمان و بلیط سیول که آشنایی دارید؟و وقتی هانا و ایون هی سرشونو به علامت مثبت تکون دادن .دوباره ادامه داد : خوب میتونم طرح هاتون رو ببینم و عینکشو از توی جیب پیرهنش درآورد . و دو تا فرم داد که پر کنن و خودش مشغول وارسی طرح ها شد .هانا دوباره عرق میریخت . هیون بین وقتی هانا رودید . رفت از توی آب سرد کن یک لیوان آب پر کرد و گفت : مثل اینکه شما خیلی استرس دارید؟ و آب رو تعارف کرد به هانا . هانا تشکر کرد .و بعد هیون بین خطاب به هانا و ایون هی گفت : چیزی میل ندارید بگم بیارن؟هانا و ایون هی سرشونو به علامت منفی تکون دادن.هانا یکم آب خورد و شروع به پر کردن بقیه ی فرم کرد.
هیون بین هم زنگ زد که یه قهوه براش بیارن.
ایون هی:ببخشید کسی که روی طرح هامون نظارت میکنه کیه ؟ البته فضولی نباشه .
_خودم هستم .
_اما چجوری شما که الان تو جیجو اید؟!
_من و یه سری از کمپانی اصلی به این شعبه اومدیم چون متقاضی زیاد بود.
حدود ربع ساعت گذشت .  قلب هانا وایون هی به تپش افتاد .که هیون بین گفت : من طرح هاتون رو دیدم و......یک جرعه قهوه خورد

خب طرح های شما .......  
هانا آب دهنشو قورت داد.
قبول ......
شدن.
هردو نفس عمیقی کشیدن .
هیون بین:طرحاتون استثنایی بودن . تبریک میگم و دوتا بلیط سیول رو بهوشون داد و  ادامه داد : تا یه مدت بعد خونه و ماشین هم به نامتون میشه .من  شین هیون بین هستم و از داشتن  طراح لباس هایی مثل شما  خیلی خوشحالم.





کامنت یادتوننننننن نررررررررررره بای




نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کره ای،
لینک های مرتبط :




سلام پانته آ مدیر وب هستم.
تو این وبلاگ فقط داستان هس . چند تا وب دیگه دارم این آدرسش :koria2013.persianblog.ir beautyfullart.persianblog.ir kimkyujong.persianblog.ir injahamechihas.blogsky.com
ss501-story11.mihanblog.com

مدیر وبلاگ : پانته آ
نظرسنجی
بیشتر چه نوع داستانی می پسندین؟











آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Ss501 - Because I'm Stupid
مرجع کد آهنگ : هشت شنبه بازار

سفـآرشـآتـــ میســ اِمیلے

عینک دودی  
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات