اینجا فقط داستان هس
داستان داستان
دوشنبه 11 شهریور 1392 :: پانته آ
بپرید ادامه

ـ اون دختر یه گرگه ....نفرین شده است بگیریدش.

این صدای کدخدا بود که فریاد میزد و توی جنگل میدوید و بعضی از مردم هم دنبالش.

 هیورین هم فرار میکرد.توی جنگل خیلی تاریک بود،اما هیورین همه جا را به وضوح میدید.بعد از چند دقیقه فهمید که کدخدا گمش کرده.خوشحال شد.اما طولی نکشید که فهمید خودش هم گم شده.هرچه سعی کرد راهش رو پیدا کنه،نتوانست.چون الان ماه کامل نبود و هیورین هم نمیتوانست با استفاده از غریضه یا حس بویایی اش راه روی پیدا کند.حدود چند ساعتی در جنگل سرگردون بود تا یک قصر خیلی بزرگ به رنگ سیاه را مقابل خود دید.تصمیم گرفت وارد قصر شود،چون اگر کمی دیگر در جنگل می ماند،از سرما جانی برایش نمی ماند.فاصله را تا قصر طی کرد و مقابل دروازه آهنی که به حیاط راه داشت،ایستاد،با انگشتان خود به آرامی به در عظیم دروازه کوبید،تا کسی آن را باز کند.هنوز صدای انگشتانش قطع نشده بود که دید در باز شده است.

-چرا اومدی اینجا؟

هیورین:هوا خیلی سرده و منم راه رو گم کردم،میخواستم بیام تو.

پسر که تا آن موقع سرش پایین بود،سرش را بالا گرفت و هیورین چشم های قرمز او را دید.

هیورین:یه خون آشام؟

-بله و تو پات رو بیشتر از گلیمت دراز کردی.اینجا اومدن شما گرگینه ها مرگ رو دربر داره.

هیورین خواست چیزی بگوید که دید کسی با سرعت خودش رو کنار پسر اولی رساند.پسر دومی برخلاف پسر اولی چشم هایی درشت و معصوم داشت و از رنگ مشکی چشم هاش میشد فهمید که انسان است.هیورین سعی کرد نگاهش را از چشمان پسر دومی بدزدد،چون چشمان افسونگر او هر کسی را مسخ میکرد.پسر دومی پرسید:

-جونگ مین،این دیگه کیه؟

-یک گرگینه هیونگ جون.

-مگه اونا جزو دشمن های شما نیستن؟

-چرا،ولی انگار این خانوم کوچولو قصد جونشو کرده.

هیورین که حالا فهمیده بود اسم پسر اولی جونگ مین و پسر دومی هیونگ جون است.با صدایی که از سرما میلرزید گفت:

-من به هرحال میمیرم چه تو جنگل چه تو قصر شما.

هیونگ جون که از چهره اش مشخص بود دلش سوخته روبه جونگ مین کرد و گفت:جونگ مین هیونگ بذار بیاد.

جونگ مین:اما من طبق قوانین باید بکشمش.

هیورین با ابرو وانی در هم گرده خورده و با لحنی آمیخته از عصبانیت و خشم گفت:"بعد میگن ما گرگینه ها متمدن نیستیم.تو که میخوای منو بکشی.آقای جونگ مین."و با عصبانیت از دروازه دور شد.جونگمین که در دلش کمی احساس عذاب وجدان میکرد و از طرفی غرغر های هیونگ جون هم بودند.فریاد کشید:حالا خانوم گرگینه قهر نکن بیا تو.هیورین که تمام مدت داشت نقش بازی میکرد با شنیدن صدای جونگمین لبخندی شیطنت آمیزی زد و با قدم هایی که به ظاهر حاکی از دلگیری بود،به طرف دروازه به راه افتاد.وقتی به روبه رو دروازه رسید. لحظه ای ایساد و با چشم های آبیش به چشمان قرمز رنگ جونگمین خیره شد.و دوباره به راه افتاد.تنه ای به جونگمین زد و داخل شد.هیونگ جون زیر لب زمزمه کرد:اَه چه بداخلاق.جونگمین هم در جوابش زمزمه کرد:یه چیزی بدتر از بعد اخلاق.هیورین بدون اینکه برگردد گفت:

-فکر نکنین نمیشنوم.

جونگ مین:ماهم همچین فکری نکردیم.و در جواب نگاه متعجب هیورین،پوزخند همیشگی اش را تحویل داد.

هیورین هم چهره اش را عادی کرد و جواب پوزخند جونگمین را با پوزخند دیگری داد.این بار صورت جونگمین بود که متعجب شد زیرا تمام دخترهایی که تا کنون دیده بود،در مقابلش دست و پایشان را گم میکردند و یا محو زیبایی اش میشدند.اما این دختر به هر دلیلی که وجود داشت در مقابل جونگ کاملا عادی و حتی کمی با غرور رفتار میکرد.

هیورین مقابل در اصلی قصر ایستاد و دستگیره را کشید و در عظیم قصر به راحتی باز شد.هیونگ جون و جونگ مین بسیار متعجب شدند زیرا تا کنون خودشان که خون آشام و مرد بودند برای باز کردن قصر نیروی بسیار زیادی نیازمند بودند،اما این دختر که فقط یک گرگینه بود و حال در حالت انسانی قرار داشت براحتی در را باز کرده.

هیورین داخل قصر رفت.قصر بیشتر شبیه قصرهای اروپایی بود تا قصرهای کره ای،ظاهری ترسناک و تاریک و مرموز داشت.و صدای ویولن و پیانو ای هم که می آمد به مرموز بودن قصر می افزود.هیورین هیچوقت فکر نمیکرد در جنگلی که در کنار روستای کوچکی بود ،اینچنین قصر اشرافی پیدا شود.قصری که از قصر پادشاه هاهم زیباتر و مجلل تر بود.جونگمین گفت:

اوه.....خانوم کوچولو تا حالا قصر به این خوشگلی ندیدی.

هیورین:هه خوشگل.. بیشتر آدم یاد کلیسا های وسط قبرستون توی چندصد سال اخیر اروپا میندازه.با این صدای مرموزی که....

هیورین خواست حرفش را تمام کند که صدایی ناآشنا و زیبا حرفش را قطع کرد:

ـصدای مرموز نیست،بهش میگن ویولن و پیانو.تو با ساز های خارجی آشنایی نداری؟فقط گایه گیوم رو میشناسی؟

هیورین :آقای دانشمند کی باشن؟

-"هیو یونگ سنگ،من پیانو میزنم و"با دستش به مرد خوش هیکلی اشاره کرد که پشت سرش ایستاده بود و ادامه داد"کیم هیون جونگ ویولن."

هیورین نگاهی به کسی که یونگ سنگ میگفت اسمش هیون جونگ است انداخت.مردی قد بلند با موهای روشن و پیراهن و شلواری سفید.هیورین مشغول برانداز هیون جونگ بود که صدای قدم هایی را شنید که معلوم بود از پله های قصر به سمت پایین در حرکت اند.سرش را برگرداند.پسر بسیار خوش سیمایی را مقابل خود دید با لبخند بسیار زیبا و چشمانی مهربان که البته میتوانستند به خشمگین ترین چشم ها نیز تبدیل شوند.پسر با لبخند زیبایش رو به هیورین کرد و گفت :کیم کیو جونگ هستم از آشنایی تون خوشبختم.هیورین مطمین بود که زیباترین و پس از یونگ سنگ گوش نواز ترین صدا را کیوجونگ دارد.

هیورین که محو کیو جونگ بود متوجه نشد که کیوجونگ تمام مدت نامش را میپرسد تا اینکه کیو جونگ به آرامی بر روی شونه اش زد و رشته افکارش پاره شد.هیورین با حالتی گنگ پرسید:بله؟

کیو جونگ:پرسیدم اسمتون چیه؟

-هیورین.چا هیورین.

-بیاید سر میز،ما کم کم داشتیم شام رو میچیدیم،من که خیلی گشنمه.

-بله ...خیلی ممنون.

هیونگ جون همینطور که نگاهشون میکرد،در گوشش جونگ مین زمزمه کرد:نگاه خانوم الان کم مونده بود قورتمون بده حالا چه مودب شده.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سلام پانته آ مدیر وب هستم.
تو این وبلاگ فقط داستان هس . چند تا وب دیگه دارم این آدرسش :koria2013.persianblog.ir beautyfullart.persianblog.ir kimkyujong.persianblog.ir injahamechihas.blogsky.com
ss501-story11.mihanblog.com

مدیر وبلاگ : پانته آ
نظرسنجی
بیشتر چه نوع داستانی می پسندین؟











آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Ss501 - Because I'm Stupid
مرجع کد آهنگ : هشت شنبه بازار

سفـآرشـآتـــ میســ اِمیلے

عینک دودی  
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic