اینجا فقط داستان هس
داستان داستان
شنبه 11 خرداد 1392 :: پانته آ
سلام خیلی خوشحالم که نظر میدین .خوب حالا یه داستان آوردم که قسمتی نیست و همین حالا میتونین تمومش کنین . راستی معذرت میخوام که اپیزود های اون داستانارو نمیذارم . اخه بس که ان مدت امتحان دادم بی شوخی گردن و شونه و آرنجم درد میکنه . البته نه که من خیلی درس خونماسم داستان هم هست رز سیاه . معرفی شخصیت نداره . یکم برید پایین عکش شخصیت اصلیش هست .
.
.
.
.
..
..
ادامه ی مطلب یادتون نره
.
.
..
.....
.
..
.



- بیا تمومش کنیم .
- آخه چرا؟
-تو به من دروغ گفتی میگی . چرا ؟!!
- من دروغ گفتم چون نمیخواستم مثل یه آدم پولدار باهام رفتار بشه .
- حالا خیلی بهتر شد؟
رز در از مهمونی زد بیرون .

فلاش بک :
رز بلک (rose black ) دختر خیلی پولداری بود اما از همه مخفی میکرد . میخواست عادی باشه . یه روز که رفته بود واسه ی خرید ماشینش رو میدزدن . همون موقع یه پسر میاد طرف رز اسمش دیلان بود.دیلان میپرسه خانوم شما شدیدا استرس دارید .میتونم کمکتون کنم؟
- ماشینم رو دزدین .
-چی بوده ؟
آ او دی آر تن( audi r 10 ) مشکی .
صورت دیلان متعجب شد اما سعی کرد ریلکس باشه و گفت : میتونم شما رو تا اداره ی پلیس ببرم . گرچه ماشینم در شان شما نیست . و در ماشینش رو باز کرد .
رز لبخند ملیحی زد و گفت : این چه حرفیه .و به دروغ گفت من خودم ماشینم از این داغون تره . این ماشینم مال دوستم بوده . رفت واسه یک سال خارج از کشور . ماشینشو زد به نام من تا نفروشتش و پیش من بمونه وابستگی شدیدی به این ماشین داشت اما نبردش دیگه .
و سوار ماشین دیلان شد .
دیلان هم سوار شد وقتی راه افتادن دیلان پرسید میتونم اسمتونو بدونم .
-رز بلک اما بهم میگن رز سیاه .
-منم دیلانم .خوشبخت شدم .
وقتی به اداره رسیدن تمام مدت دیلان دنبال کار ماشین بود .تا بالاخره بعد یک ماه ماشین رز پیدا شد.تو این مدت دیلان و رز باهم بیرون رفتن و کم کم بهم علاقمند شدن .اما عشقی که برپایه ی دروغ باشه سرانجام خوبی نداره .
یک روز تولد دوست دیلان بود . رز هم میومد . باهم رفتن تو سالن .رز پهلوی دیلان ایستاده بود و حرف میزدن تا اینکه بحث به دروغگویی رسید .دیلان :
میدونی.. من از آدم های دروغگو خوشم نمیاد .
رز یه لحظه رفت تو فکر . تا اینکه شنید دیلان میگه رز رز کجایی تو؟
رز هم هول هولکی جواب داد : آره منم خوشم نمیاد اما شاید بعضی ها مجبور میشن دروغ بگن.
دیلان امد جوب بده که . یه مرد که شبیه راننده ها بود اومد تو مهمونی و یکراست رفت طرف رز و گفت پدرتون تو ماشین منتظرن .
که همون لحظه پدر رز اومد تو . دهن دیلان از تعجب باز موند . پدر رز یکی از تاجرهای معروف فرانسه بود .
پدرش گفت : خودم شخصا اومدم تا مطمین بشم فرار نمی کنی . تو ماشین منتظرم . وسایلتو جمع کن دیگم پاتو تو این مهمونی های فقیرانه نذار.
- پدر این چه حرفیه که میزنی ؟ تو داری به دوستام توهین میکنی . همه ی ما از خاک درست شدیم و در نهایت به خاک تبدیل میشیم.
پدر رز که از عصبانیت رگ پیشونیش معلوم بود گفت : دختره پررو . به خیالت کی هستی که به پدرت چیز یاد میدی ؟و محکم زد تو گوش رز به حدی که رز دو سه قدم عقب عقب رفت.رز آروم گونشو گرفت . همه نگاش میکردن .
دیلان هم که از دروغگویی و حرف بابای رز عصبانی بود با عصبانیت رفت طرف رز و گفت :
- بیا تمومش کنیم .
- آخه چرا؟
-تو به من دروغ گفتی میگی . چرا ؟!!
- من دروغ گفتم چون نمیخواستم مثل یه آدم پولدار باهام رفتار بشه .
- حالا خیلی بهتر شد؟
و با چشم هایی که چند قطره اشک توش بود به رز نگاه کرد.به طرف دوستش رفت و گفت متاسفم که تولدت خراب شد و بدون این که جوابشو بشنوه به طرف حیاط سالن رفت .رز هم نگاهی به جمعیت انداخت که بهش خیره شده بودن . خداحافظی کرد .شنل و چتر شو برداشت . بیرون رفت . داشت برف میومد . بدون این که شنلشو بپوشه و بدون چتر به طرف ماشین پدرش راه افتاد. تو حیاط دیلان رو دید .دیلان هم متوجه شد و نگاهشو ازش دزدید . و بعد سوار ماشین پدرش شد . باهم حرف زدن .اما رز تمام حواسش پیش دیلان بود . پدرش یکم سرزنش کرد (ماشین متوقف بوده )رز از ماشین پیاده و سوار ماشین خودش میشه . تو راه با سرعت رانندگی می کرد . چندبار نزدیک بود تصادف کنه تا بالاخره به خونش رسید .خونه ی کوچکی که خریده بود تا دیلان شک نکنه . ماشین رو توی خیابون گذاشت . هنوز شنلشو نپوشیده بود و برف شدید تر شده بود اما انگار سرما اثری روش نداشت .در خونه رو باز کرد .چند لخظه ای روی پله های تو حیاط نشست . از سرما دندوناش بهم میخوردن اما براش مهم نبود . به این فکر کرد که میتونستن باهم خوشبخت بشن اما حالا چی؟....برف با باد شدیدی همراه شد اما انگار نیروی عشق بود که رز رو گرم نگه میداشت .
گیتارش تو حیاط بود . برش داشت . آهنگی که با دیلان ساخته بود رو زد . اینقدر محکم آکرد هارو فشار میداد که کم کم دستاش پر از خون شد .
دیلان هم پیاده رفت خونه چون با ماشین رز اومده بود .هردوشون زیر برف اشک میریختن. خورشید داشت غروب میکرد.دیلان دم در خونش رسید . مردد بود بره تو .نگران رز بود.ماشینشو از تو پارکینگ برداشت . دیگه شب شده بود که به خونه ی رز رسید .زنگ در رو چند بار زد . نگران تر شد .رفت به همسایه رز گفت .
-تو خونس . تموم روز صدای گیتار زدنش میومد اما یکدفعه قطع شد .
دیلان با عجله از دیوار بالا رفت . کارش عقلانی نبود اما اون لحظه فقط رز براش مهم بود.دید رز روی پله ها افتاده  از دستاش داره خون میاد لباسشم لباس مهمونی بود وخیلی نازک .دیلان کتشو روی رز انداخت .کلید رو از توی کیف رز برداشت و در رو باز کرد و بعد زنگ زد آمبولانس... .دیلان تمام مدت با سرعت پشت سر آمبولانس رانندگی کرد. وقتی به بیمارستان رسیدن . دیلان روی صندلی نشسته بود که دکتر اومد و گفت به هوش اومده . میتونید ببینیدش .دیلان هم با عجله دوید تو اتاق . رز نشسته بود رو تخت . دیلان با تمام وجودش رز رو بغل کرد. و در گوشش گفت : معذرت میخوام . رز هم گفت دوستت دارم .بعد یک ماه پدر رز که فهمید عشق ثروت نمیشناسه و پی به قدرت عشق پی برد گذاشت دیلان و رز باهم ازدواج کنن .

چجور بود ؟ خوشتون اومد؟ عکس عروسیشون که نقاشیه هم براتون میذارم.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سلام پانته آ مدیر وب هستم.
تو این وبلاگ فقط داستان هس . چند تا وب دیگه دارم این آدرسش :koria2013.persianblog.ir beautyfullart.persianblog.ir kimkyujong.persianblog.ir injahamechihas.blogsky.com
ss501-story11.mihanblog.com

مدیر وبلاگ : پانته آ
نظرسنجی
بیشتر چه نوع داستانی می پسندین؟











آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Ss501 - Because I'm Stupid
مرجع کد آهنگ : هشت شنبه بازار

سفـآرشـآتـــ میســ اِمیلے

عینک دودی  
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات